|
تنها |
|
|
نام:گمنام شهرت:اشنایی
فرزند:غم متولد:شب جدایی محله:ویران شده خیابان :غشق عفت:دوست داشتن تبعید: به جزیره ی مرگ کوهستان:قلب یاران به خاک:انتظار جرم:عاشق شدن محکوم:به دوری یار اعدام:سرای بی وفایی و جدایی مسیر:بیابان گم شده در اتش جهنم بی کسی و فراغ
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 15:13 توسط نسیم |
تنها یک لحظه بود روی پل دوستی قرار گرفتیم درس خواندیم شیطنت کردیم عاشق شدیم و..... سپس هر یک با کوله باری از ارزو و خاطره.... در ابری محو شدیم..... ودیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد که طول پل را بپیماییم.... و از یکدیگر یاد کنیم و بس.....![]()
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:50 توسط نسیم |
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:24 توسط نسیم |
يک شب خوب تو آسمون... يک ستاره چشمک زنون... خنديدو گفت کنارتم تا اخرش تاپاي جون... ستاره ي قشنگي بود.آروم و نازو مهربون.. .ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون... اما زيادطول نکشيد عشق منو ستاره جون... ماهه اومدستاره رو دزديدو برد نامهربون... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي هم زبون... حالا شبا به ياد اون چشم ميدوزم به آسمون ...
به نام ستاره ي شب تاريکم...








+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:3 توسط نسیم |
مرا در بیستون به خاک بسپارید که تا شب ها غم بی هم زبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم بي همدمم ديوانه ام مستم نميدانم كدامين حال و درد خويش گويم از ان گمگشته ي من هم نشاني اور اي قاصد تو مي ايي به بالينم ولي اندم كه در خاكم خوشامدگويمت اما در اغوش كفن گويم
كه همچون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:48 توسط نسیم |
بهترین راه برای رسیدن به عشق بخشیدن ان است ومخفی کردن عشق سزیع ترین راه از دست دادن ان
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:25 توسط نسیم |
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت هر کسی غصه ی اینکه چه میکرد نداشت چشمه ی سادگی ار لطف زمین می جوشد خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:16 توسط نسیم |
نمیگیرد کسی جز غم سراغ خانه ی مارا به زحمت جغد پیدا می کند ویرانه ی مارا از ان شادم که می اید غمش هرشب به بالینم چه نازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی مارا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:32 توسط نسیم |
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:1 توسط نسیم |
خدایا سلام خوبی؟ نمی پرسی ؟ می دونم نبایدم انتظار داشته باشم که بپرسی اخه من ... پیش خودت میگی این بنده ی منه؟! من اینو به وجود اوردم؟! تعجب میکنی؟ یا شایدم میدونستی که من اینطوری میشم شایدم خودت واسم اینطوری نوشتی خدا کسی که نمی خواد بد باشه کسی که نمی خواد گناه کنه می خواد؟ اما انگاری من خودم خواستم نمیدونم چرا تو میدونی ؟ اما خدا تقریبا همه ی ادما مثل همن منم مثل بقیه نه؟ نه من مثل بقیه نبودمو نیستم بدتر و بهتر از منم هست اما اینم میدونم: ادما دو دسته اند بعضی ها تو جایی قرار میگیرند که خیلی راحت میشه گناه کنند خیلی راحت میتونند هر کاری که میخواند بکنند بدون ترس و دلهره اما... بعضی ها هم جایی قرار میگیرند که زمینه ی انجام هیچ نوع گناهی را ندارند اما... اما دسته ی اول با این که راه واسشون بازه نمیکنند گناه نمیکنند دست و پا میزنند و خودشونو نجات میدن اینا بنده های واقعیه تو اند اما دسته ی دوم چنان راه گنا هو واسه خودشون باز میکنند که نمی فهمند چی شد از کجا خوردند وقتی میفهمند که خیلی دیر شده خدا اینا کی اند ؟ می شناسیشون؟ اینام بنده هاتند؟ خدایا منم از دسته ی دومیم مگه نه؟ خودم کردم که لعنت بر خودم باد یه امای دیگه میدونی می خوام چی بگم می دونی می خوام خودمو توجیح کنم منم می تونستم مثه دسته دومی ها نباشم میتونستم مثه اولی ها دست و پا بزنم و خودمو نجات بدم اما نخواستم خدا یا از اول خیلی زجر کشیدم خیلی رنج کشیدم خیلی خیلی خیلی.......... نتونستم واسه خودم کاری کنم یا نخواستم نمی دونم شاید این کارا رو کردم که از دنیا و ادماش انتقام خوشی های نداشتمو بگیرم شایدم خواستم الکی خوش باشم که نبودمم نمیدونم والا... نمی دونم اما با این کارام نه تنهاا خوشی ندیدمو نداشتم تازه بدترم شد عذاب وجدان خدا خجالت میکشم دیگه.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 21:31 توسط نسیم |
خم ابروي كجت قبله محراب من است
تاب گيسوي تو خود راز تب وتاب من است
اهل دل را به نيايش اگر آدابي هست
ياد ديدار رخ و موي تو آداب من است
آنچه ديدم ز حريفان همه هشياري بود
در صف مي زده بيداري من خواب من است
دريم علم وعمل مدعيان غوطه ورند
مستي وبيهشي مي زده گرداب من است
هر كسي از گنهش پوزش وبخشش طلبد
دوست در طاعت من غافر وتواب من است
حاش الله كه جز اين ره ،ره ديگر پويم
عشق روي تو سرشته بگل و آب من است
هر كسي از غم و شادي است نصيبي او را
مايه عشرت من جام مي ناب من است
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 15:39 توسط نسیم |
بامداد عاشقان را شام نيست
مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام
نيست
هرکسی را نام معشوقی که هست می برد، معشوق ما را نام
نيست
سرو را با جمله زيبايي که هست پيش اندام تو هيچ اندام
نيست
مستی از من پرس . شو ر عاشقی آن کجا داند که درد آشام
نيست
باد صبح و خاک شيراز آتشی است هر که را در وی گرفت آرام
نيست
خواب بی هنگامت از ره می برد و رنه بانگ صبح بی هنگام
نيست
سعديا چون بت شکستی خود مباش خود پرستی کمتر از اصنام
نيست ...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:42 توسط نسیم |
دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده خنده به ما نیومده![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:16 توسط نسیم |
یکی را دوست میدارم ولی او هرگز نمی داند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من او را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که اورا دوست دارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان گو که اورا دوست دارم ولی افسوس یکی ابر سیه امد زره روی ماه تابان را بپوشانید صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دل دارم که او را دوست می دارم: ولی افسوس ز ابر تیره برقی جهست و قاصد را میان ره بسوزانید کنون وامانده از هر جا دگر نجوا کنم با خود: یکی را دوست می دارم ولی افسوس : او هرگز نمی داند!!!!!!! 
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:57 توسط نسیم |
زندگی شطرنج دنیا و دل است قصه ی پر رنج صد ها مشکل است شاه دل کیش هوس ها می شود پای اسب ارزو ها در گل است فیل بخت ما عجب کج می رود در سر ما بس خیالی باطل است ما نسنجیده پی فرزین او غافل از اینکه حریفی قابل است مهره های عمر من نیمش برفت مهره های او تمامش کامل است
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:22 توسط نسیم |
وقتی میشی نیاز من لالایی شبام توی اگه نباشی پیش من نزار که من خواب بمونم اشکای چشمامو ببین دارم برات شعر می خونم که میریزه به پای تو شاید به یادم بمونی بازم که بی قرارمو فقط یه چیز ازت می خوام دلواپس نگاه تو همیشه عاشق بمونی تموم هستی منی دوستت دارم خیلی کمه بمون همیشه پیش من اما جر این چیزی نبود اگه شدم عاشق تو واژه هارو ولش کنیم نزار که بی تاب بمونم عشقمو از چشام بخون
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:1 توسط نسیم |
در ابتدای جهانم نگو خدا حافظ به انتها برسانم نگو خداحافظ زراه امده ام تشنه ی سلام توام سلام کن بمانم نگو خداحافظ قسم که بی سبب از عشق گریزانی نگو که عشق نخواهم نگو خدا حافظ سکوت میکنی اما دلت پر از حرف است نگو گرفته زبانم نگو خدا حافظ پناه اول من امید اخر من بیا ز خویش نرانم نگو خدا حافظ همیشه چشمه تو هستی رود منم من از تو در جریانم نگو خدا حافظ 
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 13:33 توسط نسیم |
کاش رویا هایمان روزی حقیقت میشدند تنگنای سینه ها دشت محبت میشدند سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است کاش رویا هایمان یکدم رعایت میشدند دست های همدلی از روی مکر است و فریب کاش روزی چشم هایمان با صداقت میشدند
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 13:21 توسط نسیم |
دوست دارم شمع باشم در دل شب ها بسوزم روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوزم دور از جمع یاران فراموشم کنید شمع لرزانم همان بهتر که خاموشم کنید![]()

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:45 توسط نسیم |
هر گاه غروب غم گرفته ای رو دیدی به یاد من باش تا من نیز در طلوع دل انگیز صبح به یادت باشم هر گاه اشکی را دیدی که بر گونه ای جاری شد به یاد من باش تا من نیز در خنده ی کبوتران به یاد تو باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:38 توسط نسیم |
در دهستان اصالت های خویش می توان شبنم فروشی ساده بود می توان پای اجاق عاطفه چای محبت دم نمود
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:27 توسط نسیم |
زندگی یعنی زیستن زندگی یعنی سوختن همچو شمعی در گرمی عشق زندگی یعنی در اب شنا کردن و دست اخر غرق شدن پشت دیوار ارزو ماندن اولش و اخرش مردن 
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:24 توسط نسیم |
ا رزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده میداند ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده می داند ارزش یک هفته را سر دبیر هفته نامه میداند ارزش یک ساعت را عاشقی که در انتظار معشوقش هست میداند ارزش یک دقیقه را مسافری که از قطار جا مانده میداند ارزش یک ثانیه را ان که در تصادفی مرگبار جان بدر برده میداند هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را از دست ندهید
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:50 توسط نسیم |
کی میشود در گوشه ای خلوت تماشایت کنم تا دوچشم خویش را خاک کف پایت کنم می چکانم قطره قطره خون چشمانم حبیب تا میان قطره های اشک پیدایت کنم حاضر بهر تاشای رخ زیبای تو جان خود را هدیه ی تاری ز موهایت کنم ناله شد نالان ز هجر جان گدازت مهدیا گفت تا به کی ناله به هجران حوالیت کنم هاشمی گوید به اه نسیم سوزان خویش تا به کی هر نیمه شب تماشایت کنم![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:35 توسط نسیم |
عشق یعنی تا ابد ابی شدن عشق یعنی راهی دریا شدن عشق یعنی لحظه ای بارونی و عشق یعنی سبز بودن تا ابد لحظه ای شفاف و مهتابی شدن عشق یعنی استخوان ویک پلاک عشق یعنی لذت یک ارزو سالها تنهای تنها زیر خاک عشق یعنی یک بلای ماندگار عشق یعنی هدیه ای از اسمان عشق یعنی یک صفای سازگار عشق یعنی با وجود زندگی دور از اداب مدم زمین عشق یعنی لحظه ای خندیدن و تا ابد اشک ندامت ریختن عشق یعنی رنگ تکرار نگاه عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن عشق یعنی قطره بودن سوختن
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:27 توسط نسیم |
تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ماکه به هم نمیرسیم بسه دیگه بزار برم کی گفته که به جرم عشق یه عمری پر پرت کنم حیف تونیست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه بنده ی حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها من عاشقم همینو بس غصه نداره بی کسی قشنگیه قصه ی ماست که ما به هم نمیرسی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:51 توسط نسیم |
تصور کنید که بانکی دارید که همه روز صبح در بانک زمان شما۸۶۴۰۰ثانیه اعتبار ریخته میشود و اخر شب این اعتبار به پابان میرسد هیچ برگشتی نیست و هیچ مقدار از این زمان به فردا اضافه نمیشود
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:43 توسط نسیم |
| ||||||